تبليغاتX
sa@24

قالب پرشین بلاگ


sa@24

امروز میخوام یکی از همکارانم را بهتون معرفی کنم حسن لی ( مش بروفعلی )

مـــــــــش بــــروفـــعــلــی

البته نگاه به این چهره نکنید ایشون خیلی هنرمنده و از جمله هنر هاش اینه که یه راننده شوتی هست؛ضمن اینکه سنش بالای ۵۰ سال هست و یه درایور حرفه ای هست؛دلم میخواد کسایی که ایشون را میشناسن نظر بدن؟

البته اگر بخواید عکس جوونیهاش را هم اینجا ببینید

حــــــــــــــــســـــــــــنــــــلــــی

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 23:25 ] [ سراب ]

باعرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ماه غم و اندوه و شهادت سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و ۷۲ تن از یاران وفادارش

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 13:15 ] [ سراب ]
چند ثانیه به نقطه سیاه وسط عکس نگاه کنید.

سه نسل: بعد از چند ثانیه عکس سیاه و سفیدی ظاهر می شود ولی شما این عکس را در عین ناباوری کاملا رنگی می بینید.

توجه داشته باشید که، اگر پس از لود شدن عکس، زاویه دیدتون رو تغییر بدین رنگ عکس می پره!! وباید دوباره بر روی نقطه سیاه تمرکز کنید.

واقعا جالبه به امتحانش می ارزه

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 18:46 ] [ سراب ]
دوستان عزیز و همیشه همراه اینبارمیخوام یه تست IQ براتون بزارم ؛ شما هم امروز خودتون را تست کنید ببینید آی کی یو شما چنده ضرر نداره امتحان کنید

۱- در مرحله اول زبان مورد نظر را انتخاب کنید

۲- بعد از اون گزینه start را انتخاب کنید

۳- باز هم گزینه روی گزینه start کلیک کنید

۴ حالا ۳۹ تا سوال از شما پرسیده میشه که پس از پاسخگویی به اونها روی اون قسمت menu کلیک وروی گزینه send کلیک کنید

حالا برای تست IQ اینجا کلیک کنید

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 12:46 ] [ سراب ]
زنی فال مرا میدید و میگفت:                    

زنی آرام و خوابت را ربوده است

به فال قهوه میبینم که دیریست

چراغ افروز رویای تو بوده است

 

رخش زیباست بالایش بلند است

نگاهی  سخت  افسونکار  دارد                       

تو را سرگشته میخواهد همه عمر

وزین  سرگشتگان  بسیار  دارد

 

بدو  گفتم :  مرا   از  ره  مگردان

که هیچت نقش مهری برجبین نیست

اگ هم راست  میگوئی  مرا  عشق

چنین فرماید و راهی جز این نیست

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 23:49 ] [ سراب ]

سلام دوستای خوبم چند وقت پیش توی وب یکی از دوستان خوبم چند تا سوال را خوندم و از من خواسته بود که به اون سوالها صادقانه جواب بدم؛البته خداییش من هم سعی کردم واقعآ صادقانه جواب بدم

حالا دلم میخواد چند تا سوال هم من بپرسم و ازدوستهای عزیزم بخوام واقعآ صادقانه جواب بدن

۱- اگر ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان ( یک میلیارد تومان)پول پیدا کنید و بدونید که هیچکس متوجه نمیشه و براحتی میتونید اون را برای خودتون خرج کنید ولی قبل از خرج کردن اون بفهمید این پول برای موسسه نگهداری از بیماران دیابتی هست چکار میکنید؟

 

۲- اگر پدرو مادرتون ( البته خدای نکرده) بخوان طلاق بگیرن و به شما بگن باید یکی از این دو را انتخاب کنید وهرکدوم را انتخاب کنید تا آخر عمر اون یکی را نمیتونید حتی ببینید چکار میکنید؟ 

 

۳- اگرتوی یک بیابان خشک و بی آب و علف گیر کنید و از فرط تشنگی و گرسنگی و گرما تاب و تحمل خودتون را از دست بدید و اونوقت یه نفر جلو شما ظاهر بشه و بگه من شیطان هستم و باید خدارا انکار کنی و کفر بگی تا تورا سیراب کنم و گرسنگیت را رفع کنم چکار میکنید؟

۴- اگر به یه شخص که در هنگام مرگ هست قول شرف بدید که براش یه کاری را انجام بدید وبعد از مرگ اون شخص بفهمید انجام این کار به ضرر صد در صد شما هست چکار میکنید؟

 

 

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 17:21 ] [ سراب ]
دانلود ترجمه فارسی کتاب تاریخ طبری

برای دانلود به ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 17:7 ] [ سراب ]
سلامی دوباره به تمامی دوستان باز هم امروز مثل گذشته یک سوال دارم اما اینبار یه سوال ادبی

میخوام بدونم منظور سهراب سپهری در این بیت چی بوده؟

من نمیدانم که چرا میگویند : اسب حیوان نجیبی است !

                                                         کبوتر زیباست......!

                                                                              و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست...؟

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 13:2 ] [ سراب ]
مرا  میخواستی  تا  شاعری  را

ببینی روز و شب دیوانه  خویش...!

مرا میخواستی تا در همه شهر

ز هرکس بشنوی افسانه خویش

مرا   میخواستی  تا  در  غزلها

تو را   زیباتر  از  مهتاب  گویم

تنت  را  در  میان  چشمه نور

شبانگاهان   مهتابی  بشویم

مرا میخواستی اما چه حاصل..؛

برایت  هرچه  گفتم   باز کم بود

مرا روزی رها کردی در این شهر

که این یک قطره دل دریای غم بود

تو را  میخواستم  تا  در  جوانی

نمیرم   از  غم   بی  همزبانی

غم بی همزبانی سوخت جانم

چه میخواهم دگر  زین  زندگانی

[ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 23:34 ] [ سراب ]
سلام به همه دوستان عزیزم

این هفته قصد دارم با یه نظر سنجی به جواب سوالاتم برسم امیدوارم با شرکت در این نظر سنجی به من کمک کنید

۱- اگر تعصبات شخصی  و جنسیتی را کنار بزاریم به نظر شما اصولآ مردها علاقه دارند عاشق باشند یا معشوق ؟

۲-وفاداری در عشق بیشتر مختص مردها هست یا زنها ؟

فقط خواهش میکنم احساسی نظر ندید و بیشتر فکر کنید؟

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 17:34 ] [ سراب ]

همزبانی  نیست  تا   بر گویمش

راز  این  اندوه  وحشتبار  خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن  را  مایه  آزار  خویش

************

ازمنست این غم که بر جان منست

دیگراین خود کرده را تدبیر نیست

پای  در  زنجیر  مینالم  که  هیچ

الفتم   با   حلقه   زنجیر   نیست

[ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 16:29 ] [ سراب ]

من آن مرغم که افکندم به صد دام بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 21:36 ] [ سراب ]

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو ،

یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو ،

خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد ،

تو بمان خواب تو تعبیر شود بعد برو ،

لحظه ای باد تو را خواند که با او بروی ،

تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو ،

صبر کن عشق زمینگیر شود بعد برو ،

دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو ،

تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند ،

تو بمان گریه به زنجیر شود بعد برو .

[ جمعه بیستم خرداد 1390 ] [ 21:18 ] [ سراب ]
سلام به همه دوستهای گلم

یه سوال دارم شاید فکر کنید خیلی تکراری شده ولی خیلی دلم میخواد نظرتون را هرچند کوتاه در موردش بدونم

۱- به نظر شما عارف چه فرقی با صوفی دارد؟

۲- به عقیده شما عاشق بودن بهتر است یا عالم بودن؟

۳- به نظر شما علم بهتر است یا ثروت؟

خواهش میکنم اول فکر کنید بعد جواب بدید چون دنبال یه جواب منطقی میگردم.

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 21:7 ] [ سراب ]

من ندانم به نگاه تو چه رازی‌ست نهان؟


که مر آن راز توان دیدن و گفتن
نتوان!


که شنیده است نهانی که در آید در چشم


یا که دیده است پدیدی که نیاید
به زبان؟


یک جهان راز در آمیخته داری به نگاه


در دو چشم تو فرو خُفته مگر راز
جهان؟!


چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم


که جهانی است پر از راز به سویم
نگران


بس‌که در راز جهان خیره فرو ماندستم


شوم از دیدن همراز جهان
سرگردان


چه جهانی است جهان نگه آنجا که بود


از بد و نیک جهان هرچه بجویند
نشان!


گه از او داد پدید آید و گاهی بی‌داد


گه از او درد همی خیزد و گاهی
درمان


نگه مادر پر مهر نموداری از این


نگه دشمن پر کینه نشانی از آن


به
دَمی خانه‌ی دل گردد از او ویرانه


به دمی نیز ز ویرانه کند آبادان


جان ما هست
به کردار، گران دریایی


که دل و دیده بر آن دریا باشد دو کران


دل شود شاد چو
چشم افتد بر زیبایی


چشم گرید چو دل مرد بود ناشادان


زان‌که توفان چو به دریا
ز کرانی خیزد


به کران دگرش نیز بزاید توفان


باشد اندیشه‌ی ما و نگه ما چون
باد


بهر انگیختن توفان بر بسته میان


تن چو کشتی همه بازیچه‌ی این توفان
است


وندرین بازی تا دامگه مرگ روان


ای خوش آن‌گاه که توفان شود از مِهر
پدید


تا به توفان بسپارد سر و جان کشتی‌بان


هر چه گوید نگهت همره او دان
باور


هر چه گوید سخنت همسر او دار گمان


گه نماینده‌ی سستی و زبونی‌ست
نگاه


گه فرستاده‌ی فر و هنر و تاب و توان


زود روشن شودت از نگه بره و
شیر


کاین بود بره‌ی بیچاره و آن شیر ژیان


نگه بره ترا گوید بشتاب و
ببند


نگه شیر ترا گوید بگرِیز و نمان
!


نه شگفت ارنگه این‌گونه بود زان‌که
بوَد


پرتوی تافته از روزنه‌ی کاخ روان


گر ز مِهر آید چون مِهر بتابد بر
دل


ور ز کین زاید در دل بخلد چون پیکان


یاد پر مهر نگاه تو در آن روز
نخست


نرود از دل من تا نرود از تن جان


چو شدم شیفته‌ی روی تو‌، از شرم
مرا


بر لب آوردن آن شیفتگی بود گران


به گلو در، بفشردی ز سخن، شرم گلو


به
دهان در‌، بزدی مشت گرانش به دهان


نا رسیده به زبان، شرم رسیدی به سخن


لرزه
افتادی هم بر لب و هم بر دندان


من فرو مانده در اندیشه که نا گاه نگاه


جست از
گوشه‌ی چشم من و آمد به میان


در دمی با تو بگفت آنچه مرا بود به دل


کرد
دشوارترین کار، به زودی آسان


تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن


گفتنی گفته
شد و بسته شد آن‌گه پیمان


من برآنم که یکی روز رسد در گیتی


که پراکنده شود
کاخ سخن را بنیان


به نگاهی همه گویند به هم راز درون


واندر آن روز رسد روز
سخن را پایان


به نگه نامه نویسند و بخوانند سرود


هم بخندند و بِگِریَند و بر
آرند فغان


بنگارند نشان‌های نگه در دفتر


تا نگهنامه چو شهنامه شود
جاویدان!


خواهم آن روز شوم زنده و با چند نگاه


چامه در مِهر تو پردازم و سازم
دیوان


ور شگفت آیدت اکنون ز نهان گویی من


که چنان کار شگرفی شود آسان به چه
سان؟!


گویم آسان شود ار نیروی شیر‌افکن مِهر


تَهمتن‌‌وار‌، در این پهنه براند
یکران

 

من مگر با تو نگفتم سخن خود به نگاه؟!


تو مگر پاسخم از مِهر ندادی
چونان؟

 
بود آن پرسش و پاسخ همه در پرتو مهر


ورنه این راز بماندی به میانه
پنهان


مردمان نیز توانند سخن گفت به چشم


گر سپارند ره مهر هَماره
همگان


بِی‌گمان مهر در آینده بگیرد گیتی


چیره بر اهرمن خیره سر آید
یزدان


آید آن‌روز و جهان را فتد آن فره
به چنگ


تیر هستی رسد آن روز خجسته بنشان


آفریننده بر آساید و با خود
گوید:


تیر ما هم به نشان خورد زهی سخت کمان
!

 
[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 16:16 ] [ سراب ]
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم !
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ،( هرکس طاق هر کس جفت)
چنین می گفت چندین بار
صدا و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود؟
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز باید رفت!!!
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند

و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر بار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر بار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد،ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود:
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آن رویم بگرداند

نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

                                                                                 (مهدی اخوان ثالث)

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 16:3 ] [ سراب ]

تقدیم به تمام مادران مهربان دیارم

[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 18:30 ] [ سراب ]
 سلام ای شب نشین شهر مهتاب                   

                   غریب کوچه ها را نیز دریاب

[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:17 ] [ سراب ]
بر ماسه ها نوشتم:

            دریای هستی من،

                          از عشق توست سرشار...!

                                              این را به یاد بسپار...؟

برماسه ها نوشتی:

             ای آرزوی دیرین،

                         این آرزوی خوبیست....

                                            اما به باد بسپار...........................................!!!

[ پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 ] [ 10:4 ] [ سراب ]
یک شبی مجنون نمازش را شکست

                       بی وضو در کوچه لیلا نشست

                                             گفت: یارب از چه خوارم کرده ای

                                                               بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

                      من که مجنونم تو مجنونم نکن!..........

                                               مرد این بازیچه دیگر نیستم

                                                              این تو و لیلای تو من نیستم....؟

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

                     در رگت پنهان و پیدایت منم 

                                            سالها با جور لیلا ساختی

                                                             من کنارت بودم و نشناختی................!

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:14 ] [ سراب ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو / یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک